تبليغاتX
JavaScript Codes سلام خوش امدين به وبلاگ غريباني ما اميدوارم خوشتون بياد

JavaScript Codes
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
JavaScript Codes
روزگار بی رحم
روزگار غریب دو دل

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد...نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
چه خوبه گلویم سوتکی باشد به دست کودکی بازیگوش که یکریز و پی در پی دم سخت خویش را در ان بفشارد و بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را

ترانه های دیروز و امروز
ديروز باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ............. . و اما امروز باز باران بي ترانه باز باران ,با تمام بي کسي هاي شبانه مي خورد بر مرد تنها ,مي چکد بر فرش خانه باز مي ايد صداي چک چک غم...باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده نمي دانم...نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟؟؟؟ نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که ان کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد کجاي ذلتش زيباست؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 22:33  توسط علی و امیر | 

باز شب شد چقدر تنهايم                      گفته بودي كه شبي مي آيم

باز شب شد و از پنجره ام                   همچنان راه تو را مي پايم

كنج اين پنجره ها شب همه شب             منم و گريه و هاي و هايم

پشت اين پنجره ها تا به سحر                پنجه بر پيكر شب مي سايم

نكند بيهوده عمر خود را                      پشت اين پنجره مي فرسايم

نكند بيهوده تكرار شود                        قصه ي چشم به راهي هايم

باز چون ديشب و شب هاي دگر             مي روم پنجره را بگشايم

باز شب شد شب و از پنجره ام              همچنان راه تو را مي پايم...

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 17:13  توسط علی و امیر | 
©من نشانی از تو ندارم،

©اما نشانی ام را برای تو می نويسم:

©در عصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار!

©خيابان غربت را پيدا کن و

©وارد کوچه پس کوچه های تنهايي شو!

©کلبه ی غريبی ام را پيدا کن ،

©کنار بيد مجنون خزان زده

©و کنار مرداب آرزوهای رنگی ام!

©در کلبه را باز کن

©و به سراغ بغض خيس پنجره برو!

©حرير غمش را کنار بزن!

©مرا خواهی ديد با بغضی کویری

 ©که غرق عصاره ی انتظار                              

©پشت ديوار دردهايم نشسته ام…

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 16:23  توسط علی و امیر | 
آدمك آخر دنياست بخندآدمك مرگ همينجاست بخند


آن خــدايي كه بزرگش خوانـدیبه خدا مثل تو تنهاست بخنــــد


دستخطي كه تو را عاشق كرد شوخي كاغذي ماست بخنــــد


فكـر كـن فكـر تو ارزشـمند اسـت فكر كن گريه چه زيباست بخنــــد


صبح فردا به شبت نيست كه نيستتازه انگار كه فرداست  بخنــــد


راسـتي آن چـه بـه يـادت داديـمپر زدن نيست كه درجاست بخنــــد


آدمك نغمه آغاز نخوان  !!                به خدا آخر دنياست بخنــــد . . .

*****

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 16:14  توسط علی و امیر | 
خسته ام

خسته ام از این زنده بودن های بیهوده

خسته از اغوش سرد ٬از بی وفایی

من از این زندگی ها سخت بیزارم

خسته ام

خسته از دل بستن و عاشق نبودن

من مرگ را در اغوش میگیرم

من به خدا سلام میکنم...

 

می خوام رو سنگ قبرم این باشه
طلوعی که خیلی غم انگیز بود
قشنگ ترین خاطره ی عمرم
غروبی که خیلی دل انگیز بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:32  توسط علی و امیر | 

به که گويم غم اين قصه ي ويراني خويش

غم شبهاي سکوت و دل باراني خويش

گله از هيچ ندارم نکنم شکوه ازو

که شدم بنده ي پا بسته و سودايي خويش

به کدامين گنه اين گونه مجازات شدم

همه دم بنالم و سوزم زپشيماني خويش

من از اين پس شده ام راوي و گويم همه شب

غزل چشم تو و قصه ي ناداني خويش

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:26  توسط علی و امیر | 

اشكي دگرندارم,خنديدنم به زوراست

نفرين به هرچه قسمت,چشم دلم چه كوراست

بر دل گفته بودم,دل به كسي نبندد

گوشي كه بشنودكو,اين دل چه بيشعوراست

هردم گريه كردم تاحدجان سپردن

گويي دواندارد,چشم خداچه كوراست

ازعشق نااميدم,تاكي دلم بسوزد

گويي غم توبامن,همزادوجفت وجوراست

دراسمان قلبم,ديگرستاره اي نيست

تنهادعاي اين دل, يك مرگ سوت وكوراست

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:20  توسط علی و امیر | 

ببخش اگر تو قصه مون دورنگ و نامرد نبودم

ببخش كه عاشقت بودم خسته و دلسرد نبودم

ببخش كه مثل تو نشد خيانتو ياد بگيرم

اگر كه گفتم به چشات بزار براتون بميرم
ببخش اگر تو گريه هام دورنگي و ريا نبود
اگر كه دستام مثل تو با كسي آشنا نبود
ببخش اگر تو عشقمون كم نمي ذاشتم چيزي رو

ببخش كه يادم نمي ره اون روزهاي پاييزي رو
لياقت دستاي تو بيشتر از اين نبود عزيز

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:17  توسط علی و امیر | 

برای فرار از غم غروب هنگام

برای علاج درد عمر اندام

خورشید را گرفتم گذاشتم توی اتاق تا همیشه روز باشد بی غروب بی دلتنگی

صورت خورشید را غم گرفت خون مرده شد چون غروب و من باورم شد که غم من همه

دلتنگیهای من همه از اسارت است نه از غروب

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:12  توسط علی و امیر | 

دلي که در عشق است در سينه نيست


اشکي که در عشق است در چشم نيست


اميدي که در عشق است در منتظران نيست


راز عشق لذتي داردکه غم دل داند و اشک منتظر

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:5  توسط علی و امیر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
شهریور 1386
مرداد 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان